افول تمدن غرب، از رؤیا تا واقعیت در گفت‌و‌گو با شریف لک‌زایی/ بخش اول؛

بحران معنا غرب را از پا در خواهد آورد

تمدن غرب در حال فروپاشی است و دارد خود را با ایجاد جنگ‌هایی که در سطح خاورمیانه یا کشورهای مختلف در سطح دنیا ایجاد می‌کند، محافظت می‌نماید.

 به گزارش روابط عمومی پزوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، بحث «زوال تمدن غرب» دهه‌هاست که یکی از موضوعات محوری در میان اندیشمندان شرق و غرب به شمار می‌رود. این ایده که روزگاری در آثار متفکرانی چون «اشپنگلر» طرح شد، امروزه با وقوع بحران‌های عمیق اجتماعی، سیاسی و به خصوص جنگ غزه، بیش از هر زمان دیگری در افکار عمومی جهان طنین‌انداز شده است. اما «فروپاشی» دقیقاً به چه معناست؟ آیا این یک رویداد سیاسی – اقتصادی است یا یک بحران عمیق در معنا و هویت انسان غربی؟ آیا ظرفیت بالای غرب در نقد درونی و بازسازی خود، این بار نیز آن را از مهلکه نجات خواهد داد یا نشانه‌های افول، گریزناپذیر شده‌اند؟ در این میان، انقلاب اسلامی و حکمت ایرانی – اسلامی چه ظرفیتی برای ارائه یک الگوی بدیل در جهان پساغربی دارند؟ برای پاسخ به این پرسش‌ها ما به گفت‌وگو با دکتر شریف لک‌زایی – عضو هیئت‌علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی – پرداخته‌ایم. در ادامه بخش نخست این گفت‌وگو را از نظر خواهید گذراند.

فروپاشی تمدن غرب؛ زوال درونی و معرفتی 

موضوعی که به واسطه آن، این جلسه گفت‌وگو را شکل دادیم، پرسش از مسئله «زوال تمدن غرب» است. این بحث در عرصه اندیشه، موضوعی تاریخی است. به‌عنوان‌مثال، «والتر لیپمن» – بزرگ‌ترین روزنامه‌نگار قرن بیستم – پیرامون آن در دهه پنجاه میلادی، مقالاتی را به رشته تحریر درآورده است. ابتدا نیز خود غربی‌ها نخستین کسانی بودند که این موضوع را طرح کردند. خصوصاً پس از تحولات روحی ناشی از جنگ‌های جهانی، این موضوع در میان غرب جدی‌تر می‌شود. در فضای داخلی کشور ما ایران نیز در دهه‌های ۳۰ و ۴۰، این مفهوم توسط چپ‌ها و سنت‌گرایانی نظیر «سید حسین نصر» مطرح می‌شود و پس از آن هم در فضای انقلاب بازتاب داشته و مطرح می‌گردد. مقام معظم رهبری نیز به این موضوع پرداخته‌اند. این مسئله سطوح مختلفی هم دارد؛ برخی اوقات وقتی می‌گویند فروپاشی تمدن و مرادشان «زوال هژمونی آمریکا» است. برخی دیگر، خصوصاً سنت‌گرایان و شاگردان «سید احمد فردید» از «بن‌بست تمدنی» یاد می‌کنند؛ به این معنا که تمدن پیش می‌رود، ولی به بن‌بست می‌رسد و تفکر، منفعل شده و نمی‌تواند به مسائل پاسخ دهد و مسائل مزمن می‌شوند و این خود باعث می‌گردد که تمدن غرب از میان برود. این‌ها مباحثی است که باید به آن بپردازیم، ولی در وهله اول می‌خواستم یک توضیح مفهومی ارائه کنید. وقتی می‌گوییم «زوال و فروپاشی تمدن غرب»، دقیقاً منظور شما چیست تا بتوانیم آن را قضاوت، ارزیابی و در مورد آن صحبت کنیم؟

در واقع فروپاشی سیاسی و اقتصادی از تبعات فروپاشی فکری می‌تواند باشد.

امام موسی صدر می‌گوید که انسان معاصر نسبت به تمدن غرب احساس رضایت خاطری ندارد. وضعیتی که اکنون وجود دارد، برای خود بشر غربی نیز غیرقابل‌تحمل شده است.

لک‌زایی: بله. وقتی ما از فروپاشی تمدن غرب، نه نظام‌های سیاسی غرب یا دولت‌های غربی سخن می‌گوییم، منظور یک نوع زوال درونی و معرفتی است. البته در کنار آن ممکن است آن افول ژئوپلیتیک و افول سلطه غرب هم اتفاق بیفتد. من خاطرم هست که به خصوص این نکته را در فرمایشات امام موسی صدر دیدم. اینکه شما فرمودید از ۷۰ سال قبل به این سو، بحث و گفت‌وگو  بوده است، امام موسی صدر حداقل ۵۰ یا ۶۰ سال قبل این موارد را مطرح کرد و اتفاقاً ایشان در آنجا از فروپاشی غرب و تمدن غرب سخن می‌گوید.

ایشان می‌پرسد که وضعیت انسان امروزِ غرب چگونه است؟ آیا در این تمدن، احساس سعادتمندی وجود دارد؟ این‌ها البته نقل به مضمون است و در مقاله «چیستی تمدن غرب» به دقت منتشر شده است. آیا این انسان نسبت به وضعیت موجود، احساس رضایت دارد؟ آیا این انسان دوست دارد که این وضعیت تداوم داشته باشد؟ امام موسی صدر می‌گوید که انسان معاصر نسبت به تمدن غرب احساس رضایت خاطری ندارد. وضعیتی که اکنون وجود دارد، برای خود بشر غربی نیز غیرقابل‌تحمل شده است. این انسان نسبت به معنا و معنویت قدری دور شده و این تمدن او را دور کرده است. این خاصیت تمدن غرب است. ایشان توضیح می‌دهد که این یک تمدن مادی است و وقتی تمدن مادی باشد، خود را از معنا تهی کرده یا معنا را کنار گذاشته است.

در تحلیلی دیگر ایشان می‌گویند که این تمدن، غیردینی هم هست؛ این تمدن مسیحی نیست، کمااینکه تصورات بر این است که این یک تمدن مسیحی است. ایشان می‌گوید این تمدن در واقع غیردینی و بلکه تا حدی ضددینی است؛ یعنی بین انسان و آسمان یک جدایی ایجاد کرده است. ازاین‌جهت به نظرم آن چیزی که ایشان مطرح می‌کند به این معنا می‌تواند باشد که این تمدن، دیگر امکان پاسخ رضایت‌مندانه نسبت به مفاهیم بنیادین زندگی و زیست جمعی را ندارد. چنین چیزی را می‌توانیم دربارۀ غرب بگوییم. اگر می‌گوییم فروپاشی، منظورمان این است که این تمدن درباره معنا، سعادت، معنویت و دین‌داری، پاسخ‌هایی که در این فضای زیست ارائه می‌کند، امکان تعامل را در این جهان برای انسان دشوار ساخته است.

فروپاشی غرب در لایه معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی

مبتنی بر این مباحث، فروپاشی را باید به یک تحول در وضع انسانی توضیح دهیم؛ یعنی تفسیر روابط انسان با معنویت، طبیعت، خودش و دیگران.

لک‌زایی: بلکه مبتنی بر همان نگاه‌های معرفتی است و فقدان‌هایی که اینجا به لحاظ معرفتی ممکن است وجود داشته باشد. البته این چیزی که می‌گوییم، کلیت غرب را در بر می‌گیرد. ممکن است در گوشه‌وکنار غرب، نگاه‌های بسیار معناداری نسبت به هستی، زندگی، انسان و جامعه وجود داشته باشد و نسبت به مفاهیم بنیادین، نگاه‌های بسیار مهمی وجود داشته باشد؛ ولی آن چیزی که ما به‌عنوان رویه ظاهری غرب استنباط می‌کنیم و با آن رودررو هستیم، چیزی است که این فقدان معنا را به‌صورت متفاوتی به ما نشان می‌دهد.

  این چیزی که به‌عنوان زوال و فروپاشی می‌توان از آن یاد کرد، یک نوع زوال معرفتی و زوال نگاه‌های جهان‌بینی، هستی‌شناختی و معرفت‌شناسی آنهاست.

از همین نگاه که من اکنون این موضوع را برای شما توضیح می‌دهم، می‌شود آن را حتی در بحث فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز دریافت. آن نامه‌ای که حضرت امام خمینی (ره) به «گورباچف» نوشتند، بُعد سیاسی‌اش، لایه بسیار سطحی و ظاهری آن بود و بسیاری آن را سیاسی فهم کردند؛ درحالی‌که امام خمینی (ره) آنجا تصریح می‌کنند که این نگاه‌های هستی‌شناسی، جهان‌بینی و معرفتی که در غرب وجود دارد، امکان زیست درست را از بشر غربی سلب کرده است؛ لذا شوروی به‌عنوان یک ضلع غرب که نگاه‌های سوسیالیستی در آن قوی است و یکی از ایدئولوژی‌های غربی را دنبال می‌کند، به‌زودی به این بن‌بست خواهد رسید. ایشان آنجا توصیه می‌کنند که دانشمندانشان را بفرستند تا «ملاصدرا»، «ابن سینا» و «ابن عربی» بخوانند. این معرفت می‌تواند پاسخ این بن‌بست‌ها را بدهد و اصلاً بن‌بستی وجود ندارد. برای مثال، ما در حکمت متعالیه وقتی فقط نظریه حرکت جوهری را لحاظ کنیم، این نظریه دائماً پویایی دارد و در حال تحول و سیر و جستجوگری است و اصلاً بن‌بست در آن معنا پیدا نمی‌کند. در درون این نظریه، فضایی وجود دارد که شما را دائم تشویق می‌کند؛ به خصوص در عرصه‌های اجتماعی و انسانی که با آن حرکت جوهریِ ارادی‌تان بتوانید تحولات را رقم بزنید.

بنابراین، ازاین‌جهت هم اگر بخواهیم اکنون بگوییم نحله سوسیالیسم در اتحاد جماهیر شوروی شکست خورد، ولی نحله لیبرالیسم و اومانیسم همچنان برقرار است، باید گفت که از همان زمانی که بحث امام موسی صدر را مطرح کردم، ما رگه‌های آن را می‌بینیم و این دیدگاه‌ها مطرح می‌شود که این غرب دارد خود را حفظ می‌کند تا این تمدن به فروپاشی نرود. آنجا امام موسی صدر نکته دیگری هم می‌گوید. ایشان می‌گوید این تمدن در حال فروپاشی است و دارد خود را با ایجاد جنگ‌هایی که در سطح خاورمیانه یا کشورهای مختلف در سطح دنیا ایجاد می‌کند، محافظت می‌نماید.

به‌عبارت‌دیگر، تنش خود را صادر می‌کند.

لک‌زایی: بله همین است. اکنون غیر از آن اتفاقی که در اروپا در قضیه بالکان افتاد و کشوری مثل «چکسلواکی» از هم جدا شدند و دو کشور تأسیس شد یا جنگ بوسنی و مسلمانان آنجا قتل‌عام شدند، ما در این سال‌ها، غیر از جنگ جهانی اول و دوم، دیگر منازعه‌ای در اروپا نداشتیم. این منازعات را دائم به خصوص به کشورهای مسلمان و غرب آسیا منتقل می‌کنند. بنابراین، اگر این‌گونه نگاه کنیم، این یک بحث معرفتی است. این چیزی که به‌عنوان زوال و فروپاشی می‌توان از آن یاد کرد، یک نوع زوال معرفتی و زوال نگاه‌های جهان‌بینی، هستی‌شناختی و معرفت‌شناسی آنهاست که در آن نامه حضرت امام خمینی (ره) نیز این موضوع از این منظر به‌خوبی قابل‌مشاهده است. این ناتوانی در حِکمت معرفتی و فلسفه غرب در پاسخ به این پرسش‌های بنیادین و هویتی انسان غربی، یک نقطه بسیار مهم است.

عقلانیت انتقادی غرب، ناتوان در کنترل فجایع انسانی

شما طرح بحث بسیار خوبی داشتید. من در اینجا می‌خواهم پرسشی را مطرح کنم. برخی مسئله را این‌گونه طرح می‌کنند و می‌گویند اینکه شما متوجه بن‌بست‌هایی در غرب شده‌اید، درست بوده و قابل‌انکار نیست؛ اما به علت پرداخت ایدئولوژیک نمی‌توانید عمق آن را فهم کنید. این سخن آنها به چه معناست؟ مثلاً از تاریخ غرب شاهد می‌آورند که تفکر انتقادی و نقد درون ماندگار، یعنی شما علی‌رغم اینکه بنیان یک چیز را قبول دارید، با استفاده از آن، بحران را پاسخ می‌دهید. این مدل از تفکر در غرب بسیار جدی است. از منظر این افراد، تاریخ غرب، تاریخ بحران و حل بحران مستمر است. وقتی شما به دانش جامعه‌شناسی در غرب بازگردید، از اساس یک عقلانیت انتقادی که به دنبال رفع بحران است، این دانش را شکل می‌دهد؛ لذا غرب قدرت بسیار بالایی در خلق مفاهیم جدید و تفکر انتقادی دارد که به باور این افراد، در این مقطع نیز خود را ترمیم می‌کند. پاسخ این اشکال به نظر شما چیست؟

لک‌زایی: اینکه آیا می‌تواند خود را اصلاح کند یا خیر، چندان مورد بحث من نیست. می‌توان از این احتمال و این امکان صحبت کرد که غرب، کمااینکه در بحث مقابله با مارکسیست‌ها و مارکسیسم که خود یک پدیده غربی و مربوط به تمدن غرب است، خود را اصلاح می‌کند و فرایندها را در کشورهای خودش به‌گونه‌ای پیش می‌برد که از فروپاشی نجات پیدا کند. ولی کار از این‌ها بسیار فراتر رفته است؛ یعنی به خود «انسان» رسیده است. ما با این انسان چگونه تعامل می‌کنیم؟ این انسان چگونه انسانی است؟ آیا این انسان، فقط انسان غربی است یا انسان‌های دیگر هم انسان هستند؟ آنچه امروز در منطقه ما در حال وقوع است، اوج تمدن غرب است. ما این را رصد می‌کنیم و می‌بینیم که آنها ادعاهای حقوق بشری بسیار مهمی داشتند؛ اکنون در چالش اسرائیل و فلسطین، کدام حقوق بشر در حال اجراست؟ بر اساس همین نگاه‌های انتقادی که فرمودید، به نظر می‌رسد اینکه ما این تمدن را در سراشیبی زوال می‌بینیم، بر اساس مؤلفه‌های خاصی است. به نظر من، این فروپاشی و این زوال از جنگ جهانی اول و به خصوص جنگ جهانی دوم آغاز شد. اساساً اوج تمدن غرب همین است. یک ضرب‌المثل داریم که می‌گوید «فواره چون بالا رود، فروافتد».

لک‌زایی: بله. غرب در قرن بیستم در نهایت خود قرار دارد. این‌ها در جنگ جهانی اول و دوم، ۷۰ تا ۸۰ میلیون انسان را از میان بردند. من موزه جنگ مسکو را بازدید کردم. آنجا مجلداتی گذاشته بودند که نام ۲۵ میلیون انسانی که در این جنگ از روسیه کشته شده بودند، با مشخصاتشان ثبت شده بود. حالا من ندیده‌ام در ایران این کار را کرده باشیم که مثلاً بگوییم ۲۰۰ هزار یا ۳۰۰ هزار نفر شهید داده‌ایم و مشخصات آنها را این‌گونه ثبت و ضبط کنیم.

این سقوط از اینجا شکل گرفته است که این تمدن، انسان را به سمت‌وسویی می‌برد که هیچ مانعی در سر راهش برای ازبین‌بردن میلیون‌ها انسان وجود ندارد. بنابراین، این نگاه بسیار اهمیت پیدا می‌کند که ما این فروپاشی و زوال را از چه زاویه‌ای نگاه می‌کنیم. من عرض کردم که بنیاد آن همین بحث معرفتی و هستی‌شناسی می‌تواند باشد، ولی در ادامه و در ذیل آن، نمی‌توانیم این را نفی کنیم که غرب بتواند با آن نگاه‌های مکتب انتقادی «فرانکفورت» یا نگاه‌های پست‌مدرن این صحنه را تغییر دهد. این احتمال وجود دارد که این روایت بتواند خود را به یک معنا تکمیل کند یا به سمت‌وسویی برود که این تفکر انتقادی، جهت اصلاح را در پیش گیرد.

اما به نظر نمی‌رسد که واقعاً این اتفاق بتواند رقم بخورد. ما نسبت به آینده و آنچه در حال وقوع است، بدبین هستیم؛ چون به «انسان» و معیار «انسانیت» نگاه می‌کنیم. شعارهای عمده‌ای که لیبرالیسم برای انسان سر داد، آن فردگرایی مفرطی که در غرب ایجاد شد و آن فجایعی که در همین قرن بیستم رخ داد و در قرن بیست و یکم نیز در حال وقوع است، این‌ها را نمی‌توان دست‌کم گرفت. غرب آخرین تلاش‌ها را می‌کند که خود را سرپا نگه دارد.

اسرائیل؛ نماد غرب وحشی

امام موسی صدر نکته جالبی می‌گفت. ایشان در بحث اسرائیل می‌گوید که ما چالش اسرائیل را تمدنی می‌بینیم، نه سیاسی. اسرائیل محصول و نتیجه تمدن غرب است. اگر بخواهیم غرب و تمدن غرب را بشناسیم، باید به اسرائیل نگاه کنیم. ما متوجه می‌شویم که به رغم شعارهای حقوق بشری و هم‌زیستی مسالمت‌آمیز و امثالهم، این رژیمی که در منطقه ایجاد کرده‌اند و می‌خواهد به ما انسانیت و تمدن بیاموزد، اصول اولیه حقوق بشر را رعایت نمی‌کند. نکته‌ای که ایشان آنجا دارد، اشاره به جنگ اعراب و اسرائیل و جنگ نفت می‌کند. غرب، اعراب را که در آن زمان تولیدکننده نفت بودند (اعراب و ایران)، متهم می‌کنند که شما صلح بین‌الملل را از بین می‌برید؛ درصورتی‌که این یک مقابله وجودی یا یک نگاه از منظر حفظ و حراست از خودشان است. وقتی شما رژیمی را در منطقه ایجاد کرده‌اید که دائم در حال تولید منازعه است و همه را به سوی عدم هم‌زیستی سوق می‌دهد، اعراب چه کاری می‌توانند انجام دهند؟ تنها کاری که می‌توانند بکنند این است که از هر اهرم فشاری که دارند استفاده کنند. نفت یکی از این اهرم‌ها می‌تواند باشد که البته معمولاً استفاده نکرده‌اند. شاید بخشی از بحران‌هایی هم که به وجود آمده، به این دلیل است که امکان حل‌وفصل مسالمت‌آمیز این بحران‌ها فراهم نشده است.

بنابراین، اگر از این منظر نگاه کنیم، به نظر می‌رسد که تمدن غرب نشان داده تهدیدها را معمولاً برای خود به فرصت تبدیل می‌کند و تاکنون هم این‌گونه بوده است. ما در قصه مارکسیست‌ها و پیش‌بینی‌هایی که داشتند، مبنی بر اینکه جوامع غربیِ سرمایه‌داری و مبتنی بر کاپیتالیسم فرومی‌پاشند، چون منازعه کارگر و کارفرما تولید می‌شود و قصه دیکتاتوری پرولتاریا باید اتفاق بیفتد، دیدیم که غربی‌ها از این تهدیدها استفاده کردند و آن را به فرصت تبدیل نمودند. این منازعه را تقریباً حل کردند و از قضا انقلاب و فروپاشی در جایی اتفاق افتاد که این منازعه آن‌قدر شدید نبود. مثلاً در روسیه رخ داد؛ لذا می‌گوییم از همین منظر ممکن است غرب این اتفاق را دوباره رقم بزند، ولی چون ما نگاه را معرفتی، فرهنگی، فکری و فلسفی می‌بینیم، من اکنون واقعاً چشم‌انداز روشنی نمی‌بینم که بتواند عرصه سیاست، اقتصاد و حتی مباحث نظامی و فرهنگی غرب را سامان دهد تا آنها بتوانند این منازعات وجودی را که ایجاد شده، حل کنند؛ به خصوص اگر در جهان اسلام و در منطقه غرب آسیا، پیوندهایی میان این کشورهای شرقی ایجاد شود و این‌ها به لحاظ سیاسی به سمت‌وسویی بروند که با اتحادیه‌های مختلفی که اکنون شکل‌گرفته، بتوانند با غرب مقابله کنند، این پدیده زوال غرب را سرعت می‌بخشد. البته من در جای دیگری هم گفتم که ما حتی کشوری مثل ترکیه و حتی کشورهای مسلمان را هم در این فضا قرار نمی‌دهیم. اکنون خود ترکیه مدعی است که در حوزه تمدنی غرب قرار دارد و می‌خواهد به اتحادیه اروپا ملحق شود. اینکه «من می‌خواهم به اتحادیه اروپا ملحق شوم»، یعنی می‌خواهم یک کشور اروپایی باشم و در حوزه تمدنی غرب تنفس کنم. کمک‌هایی که ترکیه به رژیم اسرائیل می‌کند، این را نشان می‌دهد. اگر از این منظر نگاه کنیم، شاید اینجا بتوان گفت که انقلاب اسلامی حرف جدیدی را به دنیا ارائه کرد.

آخرین اخبار