درگفت وگو با حجت الاسلام والمسلمين نجف لکزایی مطرح شد ضرورت کاربست فلسفه علوم سیاسی و علوم انسانی اسلامی در زندگی فردی و اجتماعی  حجت الاسلام والمسلمين نجف لک زایی رئیس پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی و از اساتید حوزه و دانشگاه در گفت وگو با هفته نامه افق حوزه به ضرورت کاربست فلسفه علوم سیاسی و علوم انسانی اسلامی در زندگی فردی و اجتماعی پرداخته که در ادامه می خوانید.  تمايزعلوم انسانی با سایر علوم در چیست؟
 اگر بخواهیم از منظر حکمت اسلامی پاسخ دهیم، در ابتدا باید بپرسیم که ما به چه دلیل در پی دانش هستیم؟ و سپس اقسام دانش را عنوان کنیم، همانگونه که بسیاری از حکما از جمله ملاصدرا، در جلد اول کتاب اسفار، چنین قائل هستند. ملاصدرا در مقدمه کتاب ، بعد از بیان انگیزه خود از تأليف اسفار، تصریح می کند که سالکان برای نیل به الله ، باید چهار سفر را طی کنند و در واقع ایشان حکمت یا فلسفه را یک سفر در نظر می گیرند. پس از ورود به مسلک اول، مقدمه ای دارند با عنوان ( في تعريف الفلسفة وتقسيمها الأولى وغايتها وشرفها) که منظور از تقسيمها الأولى همان تقسیم اولیه فلسفه است. در ادامه ایشان فلسفه را استكمال نفس می دانند، بدین معنا که اگر انسان می خواهد به کمال برسد باید معرفت خود را به حقایق موجودات، همان گونه که هستند، از طریق فلسفه بالا ببرد و این تنها به وسیله برهان میسر خواهد شد، نه وهم و تبعیت از دیگران. 

آیا این فلسفه به معنای متافیزیک است؟
 در اینجا فلسفه به معنای عام - اعم از متافیزیک به منظور است اما نفس دارای دو جهت است: جهت تجرد و جهت تعلق . جهتی رو به سمت بالا دارد که منظور از آیه شریفه «لقد خلقنا الإنسان في أحسن تقويم» همان عالم بالا یا عالم عقل است و منظور از «ثم رددناه أسفل سافلین» نیز عالم خلق است. از این جهت اگر انسان می خواهد به کمال برسد، به دو دسته دانش نیز نیازمند است .
مقام اول ، مقام توحید است یا همان حکمت نظری که در آن حق را می شناسیم و ملاصدرا از نبی اکرم نقل می کند که از خداوند خواسته «رب أرنا الأشياء كما هي»؛ يعني عوالم بالا را همانگونه که هستند، ببینیم، بشناسیم و بفهمیم. 
اما مقام دوم، مقام تأله است که مربوط به حکمت عملی است یعنی توحیدی و خدایی شدن، یعنی به حق عمل می کنیم و دوباره ملاصدرا سخن نبی اکرم ما را بیان می دارد که فرمودند: «تخلقوا بأخلاق الله». . 
ممکن است درباره ارتباط آن با دین پرسیده شود، به نظر حکمای اسلامی، از آن جا که انسان از لایه های وجودی متنوعی برخوردار است دین برای کمال انسان آمده است. یکی از آن لایه های وجودی عقل است و اصول دین مربوط به آن است . دیگری نفس است و اخلاق برای آن است: «ونفس وما سواها فألهمها فجورها وتقواها» و آخرین بخش هم رفتارهای ماست که فقه برای تنظیم آن آمده است. به تعبیر قرآن ، انسان به عنوان یک متحرک در حال حرکت و سفر به دو محرک است، محرک معرفتی و محرک انگیزشی. در مورد اول. اگر معرفت درست و حقیقی باشد، این مسافر به سفرومقصدش امیدوار خواهد بود. اما اگر در این جا گرفتار وهم شويم، اصلا معرفتی پیدا نمی شود و یا معرفتمان بر اساس خرافه یا جهل می باشد. محرک های انگیزشی هم دو جهت بیشتر ندارد یا مقرب است و ما را به سمت کارهایی که جنس آنها، میل و مشوق است، سوق می دهد و یا مبعد است که ما را از انجام برخی کارها دور می کند. در واقع این دو محرک نقش عشق و نفرت را برای ما ایفا می کنند. آنچه به ما می گوید که چه چیزی ما را به سعادتمان نزدیک یا از آن دور می سازد، معرفتی است که کسب کرده ایم و لذا معرفتمان هر قدر متقن تر باشد، نظام عمل ما نیز عادلانه تر، دقیق تر و بهتر است و دین، این مجموعه را برای ما ساماندهی می کند. فقه خود دارای همین دو بعد است با عناوین واجب و مستحب یا حرام و مکروه ، البته احکام وضعی نیز دارد. خروجی اخلاق نیز فضائل و رذایل است که مربوط به حوزه رفتاری انسان می شود. 
البته رفتار باطنی، یعنی فعل اخلاقی برخلاف فعل فقهی، فعل نفس است و از بیرون نمی توان راهی برای کشف آن یافت، تنها خود فرد می تواند بفهمد که اعمالش از روی خلوص بوده یا خیر. اما کمال آن است که از روی خلوص باشد. 
بخش دیگر، لایه زیرین تری است که معرفت براساس توحیدیا شرک است ، که مربوط به عقاید و اصول می شود. 
این زیرساخت را حکمت برای ما تعریف می کند و می گوید که برای رسیدن به مقصد و کمال باید از چه دانش هایی استفاده کنید. بخشی از این معرفتها، مربوط به حوزه نظر است که در بود و نبود آن نقشی نداریم، اما اگر آنها را درست بشناسیم بعدها خودمان می توانیم در تولید با ایجاد پدیده ها بهتر عمل کنیم. مانند آن که اگر وجود را درست بشناسیم که خیر محض است، می توانیم پدیده هایی را ایجاد کنیم که خیر محض هستند. در حالی که بشر پدیده هایی را تولید می کند که خیرو شر را در کنار هم دارند، مانند کارخانه، اتومبیل و ... که محیط زیست را برای خود ما آلوده می کند. بخشی از دانش ها هم مربوط به حوزه عمل مان می شود که این امروزه در علوم انسانی بیشتر متجلی می شوند. این بخش به دنبال عادلانه یا برحق بودن فعل است و به آن جهان بینی و معرفت نظری ما برمی گردد. لذا ما در حوزه علوم انسانی با تنوع روبه رو هستیم؛ یعنی ما طبق مبانی حکمت متعالیه می توانیم از هشت نوع علوم انسانی صحبت کنیم که فقط یک نوع آن، علوم انسانی عادلانه با توجه به حکمت نظری است. اما هفت نوع علوم انسانی دیگر هم داریم که به دنبال فعل عادلانه نیستند، که امام خمینی در کتاب شرح حديث جنود عقل و جهل، مبنای نظری آن را در اختیار ما گذاشت، که با توجه به محرک های انسان در انجام کارها هستند. از نظر حکمای متعالیه ، از جمله امام خمینی یک صورت، صورت حق است که در آن عقل، حاکم بر نفس وجسم دانسته می شود و عقل است که محرک های معرفتی با انگیزشی را مدیریت می کند، و درباره آن فرموده اند: «ما عبد يه الرحمن». اگر عقل باشد، که پیامبر باطنی وجود ماست، پیامبر ظاهری نیز می پذیرد. دین نیز هیچ حکمی را نه برای کنترل ونه برای محدودسازی عقل ندارد، بلکه آمده تا محرک های نفسانی، معرفتی وهم آلود، جهل، امیال، نفرت، غضبهای ما را کنترل کرده و از بین ببرد. این همان علوم انسانی عقل محور است که در نتیجه توحیدمحور نیز هست. در اینجا تجارب بشری هم مورد استفاده قرار می گیرند، چنان که فرموده: «أرنا الأشياء كماهی». بر خلوص دانش تأکید بسیار شده که پدیده ها را آنگونه که هست بشناسیم و سپس درست و براساس حق و عدل عمل کنیم. اما انواع دیگر علوم انسانی از این قرارند: 
- علوم انسانی میل محور که به دنبال منافع خود است، خواه منافع شخصی، حزبی و یا اوج آن، منافع ملی. - علوم انسانی سلطه محور که به دنبال سلطه بر جهان است. 
- علوم انسانی وهم محور، شیطنت محور، مکرمحور یا به تعبیر مارکسیست تزوير محور است. نظریه های پست مدرنیسم مدعی اند که حقیقتی نیست که بخواهیم کشف کنیم و اگر هم هست کشف کردنی نیست. در نظام رسانه ای دنیا، با جعل حقایق روبه رو هستیم. هرکه سیگنال های بیشتری بفرستد در این جنگ چریکی نشانه ها و علایم، پیروزتراست.
 اما مدل های ترکیبی - علوم انسانی منفعت محوروسلطه محور؛ - علوم انسانی منفعت محور وشیطنت محور تبلیغات محور)، - علوم انسانی سلطه محورو شیطنت محور 
- علوم انسانی منفعت محور، سلطه محور و شیطنت محور که با مکرو تبلیغات رسانه ای به جعل حقایق می پردازد که از سایر گروه ها خطرناک تر است. 
وقتی امام خمینی می گوید: آمریکا شیطان بزرگ است، یعنی نظام سیاسی است که حقایق را وارونه می کند و تاریخ را وارونه می نویسد. خود نیز آگاه است که اگر می گوید: طرفدار حقوق بشر هستم، از دموکراسی حمایت می کنم یا با تروریسم مبارزه می کنم، در واقع چنین نیست. 
در این هفت نوع علوم انسانی، عدالت جایگاهی ندارد. علوم سیاسی، روابط بین الملل با همه شاخه ها و اندیشه های سیاسی، فلسفه سیاسی در همین هشت نوع خلاصه می شوند. اکنون باید پرسید: رسالت فلسفه سیاسی چیست؟ 
وظیفه ذاتی فلسفه سیاسی آن است که باید نظام و دولت سیاسی مطلوب را از قدیم تاکنون ترسیم کند. ملاصدرا می فرمایند: «من كمال القوة العملية ما به نظام المعاش و نجاة المعاد». در حکمت عملی به دنبال دو هدف هستیم: نظام معاشی را باید تأمین کنیم که نجات معاد را هم در پی داشته باشد. بنابراین فلسفه سیاسی متعالیه محوریت را به عقل، در نتیجه به دین می دهد. اکنون در این نظام سیاسی، فقه ( عمل به شریعت) و فضایل و رذایل جایگاه خودشان را دارند و این جزء اصول بنیادین آن است. علوم سیاسی نیز باید در همین مسیر حرکت کند، یعنی دولت باید برنامه ریزی کند که مردم را به نجات معاد برساند. نظام معاش شامل همه سیستم های اجتماعی، یعنی نظام اقتصادی، فرهنگی، تعلیم و تربیت، خانواده ، بهداشت و همه عرصه های معاش می شود. اگر بخواهیم آن هفت نوع علوم سیاسی را در یک پارادایم ذکر کنیم، همان فلسفه سیاسی متدانیه یا دنیا محور خواهد بود که در برابر فلسفه سیاسی متعالیه که عقبی محور است، قرار می گیرد که به تعبیر ملاصدرا به مستقبل نگاه می کند. مستقبل، یعنی تهدیداتی که در عقبی است. علم سیاست ، علم دولت است و وظیفه ذاتی دولت هم تامین امنیت است. ملاصدرا در شواهد الربوبيه، مشهد پنجم، امنیت را اینگونه بیان می کند که باید هم تهديدات عاجل و هم تهديدات آجل را از جامعه خود دور سازد. در فلسفه سیاسی متعالیه تعريف مبتنی بر مستقبل عاجل و آجل از امنیت، سیاست و دولت ارائه می شود. در حالی که رقیب آن، فلسفه سیاسی متدانیه و به طور خاص رئالیسم، اساسا پایان زندگی فرد را همین دنیا تعریف کرده و اگر کسی هم اعتقاد به آخرت دارد، به خودش مربوط است، ربطی به دولت ندارد، پس دولت هیچ برنامه ، نظريا حمایتی هم درباره آن ندارد.

فلسفه علوم سیاسی به چه معناست؟
 میان سه اصطلاح فلسفه سیاست، فلسفه علوم سیاسی و فلسفه سیاسی باید تمایز گذاشت. در فلسفه سیاسی، از نظام سیاسی مطلوب صحبت می شود که یک دانش درچه یک است. آن صفت و موصوف است، همان طور که در زبان انگلیسی هم به صورت صفت و موصوف آمده   political philosophy) ) و برخلاف تفکر رایج، فلسفه مضاف نیست. فلسفه علوم سیاسی دانش درجه دو است و دانشی است که موضوعش یک علم است و از سیاست به مثابه یک علم صحبت می کند. به تعبير قدما رئوس ثمانيه علم بررسی می شود. اما موضوع فلسفه سیاست، پديده سیاست است. یعنی چرا به دنبال سیاست می روید. در واقع فلسفه ، مضاف به یک پدیده است، ما از سیاست صحبت می کنیم به عنوان یک پدیده (امرواقع) . بنابراین فلسفه سیاست و فلسفه علوم سیاسی هردو مضاف و مضاف اليه هستند.

. از شروع انقلاب، دغدغه ای است مبنی بر اینکه در مقابل علوم انسانی سکولار مبتنی بر اومانیسم، یک اندیشه متناسب با فرهنگ خود و برگرفته از مبانی عقلی واسلامی تولید کنیم. به نظر می رسد آنچه که تقریبا همه دران اجماع دارند رفتن به سمت فلسفه های مضاف وازان طريق، یک جامعه شناسی اسلامی را طراحی کرده وبه جنگ با جامعه شناسی لیبرال برویم یا در هر حوزه دیگر. در علوم سیاسی نیز چنین است. آیاتنهاراه همین است یا راه دیگری هم داریم؟ 
ما در این ۴۰ سال انقلاب چه کرده ایم؟ سعی و خطا کردیم و تجربه های خوبی داریم و می توانیم بگوییم که کدام مسیر منتج بوده یا نبوده است. ولی قدر مسلم این است که اگر بخواهیم علوم انسانی اسلامی و بومی داشته باشیم، تنها راه رفتن به سمت علوم انسانی متعالیه است یا هر تعبیر دیگری که دنیا و عقبی را همزمان با هم ببیند البته اصالت را هم به عقبی دهد؛ چون معتقد است در وجود ما اصل روح است به تعبیر حکمای حکمت متعالیه، بدن مرکب روح است و ما باید به بدن برسیم تا روح تعالی پیدا کند. 
یکی از باورهای شکست خورده ای که در جامعه اتفاق افتاده و هنوز هم برخی به آن مبتلا هستند، این است که ما می توانیم بدون تغییر مبنای حکمی و فلسفی، علوم اجتماعی را از غرب اخذ کنیم و بگوییم کدام بخش آن غیراسلامی است و با آیات و روایاتی که به آن ضمیمه می کنیم، آن را اسلامی بدانیم. زیرا همان طور که در منطق آمده نتیجه تابع اخس مقدمات است. در علوم انسانی، وقتی که آن را از غرب اخذ می کنیم. اگر مبنای فلسفی اش را از آن جدا نکنیم، آن نظرو مبنا اثر خود را خواهد گذاشت. برای مثال در پیوند درخت، ما پیوندک که یک ریشه وحلقه اتصال کوچکی است را به شاخه های یک درخت بزرگ می زنیم و می بینیم که آن درخت بزرگ متحول شده است. در واقع فلسفه به ما بینشی می دهد که بتوانیم دنیا را به طریق دیگری ببینیم، وقتی کسی فلسفه اش اومانیستی یا سکولاریستی شد و معتقد شد که معرفت، سیاست، هستی، جامعه و... جنبه تقدس ندارند، این خود متدانیه و دنیاگرایانه شدن است.

 ماچکارکنیم که دچار این آسیب نشویم؟ 
چون عجله می کنیم، مجبور به پیوند زدن می شود، هرچند وام گیری اشکالی ندارد. در وام گیری نقشه از آن شماست. وام میگیرید تا نقشه خودتان را بسازید. به تعبیر آیت الله خامنه ای، وقتی حکمت خود را فعال کنیم و امتدادهای سیاسی و اجتماعی اش را استخراج کنیم، در اینجا می توانیم با چارچوب مفهومی و نظری خود با چارچوب مفهومی و نظری آنها وارد گفت وگوشويم، اما اگر به زمین آنها رفتید، دیگراز نظام مفهومی و نظری آنها نمی توانید خارج شوید. مثلا نظریه های علمی را به سه دوره سنت، مدرنیته و پست مدرنیزم تقسیم کرده اند. طبیعتا نظریه دینی در مرحله اول قرار گرفته و باید کنار گذارده شود که این روندی نادرست است. در صحبت های امام خمینی هرگز نمی توان پارادایم های سنت گرایی، مدرنیزم و پست مدرنیزم را پیدا کنید؛ زیرا این تقسیم بندی مبتنی بر تطور و تفکر تاریخی جوامع است و آگوست کنتی و پوزیتویستی است. آنجا که قرآن کریم می فرمایند: «یعلمون ظاهرا من الحياۃ الثيا» درحالی که این تنها مربوط به حوزه دنیایی، ضاهری، جسمی و بدنی که این تنها مربوط به حوزه دنیایی، ظاهری، جسمی و بدنی است، در کنار این آسایش، چقدر ما آرامش هم داریم با همه گرفتار اضطراب ، اضطرار، تنش شده اند. 
ما اگر چارچوب مفهومی و نظری خود را احیا و البته به روز کنیم، همان گونه که ما در فقه اجتهاد می کنیم باید در حکمت، اخلاق و تفسیر نیزاجتهاد کنیم، می توانیم برای پیشرفت و تولید علوم انسانی متناسب با خود و دنیا، نه فقط مختص ایران ، نیز تلاش کنیم. از آنجا که علوم انسانی الهی به لحاظ تجربی مبتنی است بر «ارنا الاشياء كما هي» همه عوالم مختلف وجود را می بینیم. به لحاظ آن که در حکمت عملی و علوم انسانی ارادی، بحث فعل حق و عمل عادلانه مدنظر است. کارآمد برای 
کارامد برای همه بشریت است و علم مطلوب آن نیز فرا مرزی است. اکنون هر که می خواهد طبیعتا باید شرایط و مقتضیات خودش را در نظر بگیرد و این شبیه بیماری است که می خواهد از دارویی استفاده کند، طبيب متناسب با شرایط او می گوید که مصرف  این دارو چقدر باید باشد.
. به نظر شما ما در این دوره چقدر پیش رفتيم؟ اگر بخواهیم آرمان خود را ترسیم کنیم باید بگوييم که نخست، زیرساختهای فکری و مبانی ما باید کامل باشد،دوم اینکه از آنها بتوان سیستم کاربردی، عملیاتی، خارجی، سیاسی، 
ای اجتماعی، نظام رسانه، تعلیم و تربیت و... را استخراج کنیم ودیگر این که همانها را نیز پیاده سازی کنیم و اشکالات و ایرادهای آن را نیز رفع کنیم. درواقع یک الگوی آماده، آرمان ماست. اکنون به نظر شما ما در چه مرحله ای هستیم و ماست. اکنون به نظر شما مادر چه مرحله ای هستیم و آسیبهای آن چیست؟ آیا توانستیم همان مبانی را روشن کنیم یا هنوز در برآوردن آن نیز مانده ایم تا چه رسد به نظام های کاربردی که باید از آن استخراج کرد؟ 
اکنون وضع ما نقطه نقطه است؛ یعنی ما با نقاط پراکنده روبه رو هستیم. به وضع مطلوب زمانی می رسیم که این نقطه ها به هم وصل شوند و خطوط شکل گیرند و آنها هم به هم وصل شوند و تبديل به شبکه شوند. با تأسیس مرکز الگوی اسلامیایرانی پیشرفت، بارقه ای از امید در جامعه ما پیدا شده است . اگر آن مرکز آن گونه که آیت الله خامنه ای دستور داده اند درست حرکت کند، ما به آن وضع آرمانی بسیار نزدیک خواهیم شد؛ زیرا یک حالت ستادی داشته و فرامؤسسه، فرادانشگاهی و فراحوزوی است. برای پیشرفت، انسجام شرط لازم است، اما شرط کافی نیست. از مشکلاتی که اکنون در تدبير امور داریم این است که وقتی دانشمندان رشته های مختلف دور هم جمع می شوند، از آنجا که آنها آبشخورهای مختلفی دارند، بسیاری اوقات نمی توانند به تصمیم گیری برسند، جمع همه آنها با هم سخت است. 
اینان نقطه هایی هستند که وقتی دور هم جمع می شوند، متوجه می شوید که چقدراتلاف منابع دارید، چون تدبیری نبوده که بگوید ما در ساحت تربیت نیرو می خواهیم چه خلأهایی را پر کنیم. مثلا علوم سیاسی برای جمهوری اسلامی چه می کند یا برعکس جمهوری اسلامی از علوم سیاسی چقدر استفاده کرده است. تقریبا می توانیم بگوییم هیچ کاری به هم ندارند. 
این اشکال ساختاری است. در ساختار ما چنین چیزی تعریف نشده که از آنان استفاده کنیم؛ یعنی ما از آن فرا نهاد غفلت کرده بودیم. هر مجموعه ای برای خود جلورفته است؛ مثلا فلان دانشگاه چون آموزش علوم انسانی در این رشته ها را دارد. فقط اموزش می دهد. در بیرون هیچ سفارشی از مصرف کنندگان ندارد یا خودش دغدغه هایی داشته و برای 
آن هدف آموزش می دهد، ولی این هدف، یک هدف بخشی است نه فرابخشی. اکنون اگر این مرکز الگودرست عمل کند می تواند این آسیب ها را جبران کرده و از آن بکاهد، هرچند به صفر نمی رسند، اما می تواند در این مسیر قرار گیرند. همان طور که آیت الله خامنه ای تأکید دارند که حتما به سراغ نخبگان حوزوی و دانشگاهی برویم. این یک نقطه امید است. اگر این اتفاق بیافتد می توانیم بگوییم که سرمایه های علمی خود را جمع کرده ایم تا یک نظام معاشی را به سمت گیری نجات معاد ( به تعبیر ملاصدرا) برنامه ریزی شود. این الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت، همین نظام معاش و نجات معاد است. این روند متوقف نمی شود و باعث می شود که کل فرانهاد که همان دولت است که همه نهادهای اقتصاد، فرهنگ، سیاست ، بهداشت، خانواده ، تربیت و... را سیاست گذاری ، نظارت و تدبیر می کند، به همراه قوه مقننه که نظام قانونی و حقوقی را تدوین می کند و قوه قضاییه که نظارت می کند، مرتبا از مرکز علمی فرابخشی تغذيه شود، نه فقط از حوزه یا یک دانشگاه خاص بلکه از همه دستگاه ها و حتی خارج از دستگاهها یا هرکسی که علقه ای دارد به ایران زمین و سعادت و تعالی انسانها می تواند حرفهایش را بزند و نظراتش را بگوید که دائما به یک الگو کلان تبدیل می شود. مرحله بعد آن است که الگوهای بخشی تولید شوند توسط نخبگان که در هر بخش فعال هستند. در اینجا می توانیم بگوییم که آن نقطه ها به خط و شبکه تبدیل شده اند.

فکر می کنید چقدر طول بکشد تا این اتفاق بیافتد؟ 
بستگی به تدبیر ما دارد، من هنوز احساس می کنم که ما به ضرورت این هم افزایی و شبکه شدن به خوبی پی نبرده ایم. این روند به کمی از خودگذشتگی نیاز دارد، یعنی ما باید به یک خودآگاهی برسیم و بدانیم که کار علمی را نمی توان فردی انجام داد، بلکه نیاز به سازمان پژوهش داریم، زیرا برخی از پروژه ها آن قدر کلان هستند که یک فرد نمی تواند آنها را در خانه انجام دهد یا اگر انجام دهد آن قدر دوره اش طولانی می شود که دیگر فایده ای ندارد. اما کارهایی را نیزیک سازمان نمی تواند انجام دهد، باید همه سازمانها دست به دست هم دهند تا آن کار به سرانجام برسد. مثلا آیت الله خامنه ای برای رسیدن به غایت قصور، ۵ مرحله را لازم می دانند که  طی شود: مرحله انقلاب اسلامی را که انجام داده ایم نظام سازی، به معنای استقرار نظام اسلامی، را هم انجام داديم ، الآن در مرحله دولت اسلامی هستیم، بعد جامعه اسلامی و سپس تمدن و امت اسلامی، برای رسیدن به این آرمان نه یک سازمان، بلکه همه دستگاه ها باید همراهی کنند. پس هم افزایی لابد منه است .
باید این را وارد اذهان کنیم که همه انبیا آمدند برای یزکیهم ويعلمهم الكتاب والحكمة»؛ یعنی همان دو محرک. یکی، محرک های انگیزه ای را از هواهای نفساني پاک می کند، به تعبیر امام خمینی، به جای آنکه کارهای مان لنفس باشد باید لله باشد. اما این تکیه بدون تعلیم نامیسر است، پس باید کتاب و حکمت را هم به آنها آموزش دهند، باید برهانی و قرآنی فکر کنند، لذا  در آیه شریفه ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُد شما به سوی خدا دعوت کن اما آدم هایی که مخاطب شما هستند استعدادها و ظرفیت های مختلفی دارند، یک عده را باید باحکمت وبرهان، عده ای را با موعظه وکسانی را نیز با جدال احسن باید دعوت کرد. در فضای دولت سازی و جامعه سازی نیز همین است. 
بزرگ ترین خدمتی که فلسفه سیاسی به ما می کند این است که به ما می گوید: دولت مطلوب چیست ؟ دولت به معنای سامانه اداره جامعه به عنوان نظام کلان، و جامعه مطلوب چیست؟ جامعه ای است که فضايل بر آن حاکم باشد. پس خرافات، جهل، حرص و طمع امیال و خواسته های نفسانی را کنار می زند. با توجه به آن ها طبیعتاٌ به دنبال آن ها  نیز می رویم.
اکنون در نیرو وضع ما بد نیست، نمی گویم عالی است، مراکزی که باید نیرو تربیت کنند، نیروهای خوبی تربیت کرده اند. الآن چالش مادرخصوص استفاده از این نیروهاست. 
یک مرکز در این سطح تمدنی، قانون حلقه های فرابخشی، مانند مركز الگو، باید شکل گیرد، البته باید رسالت و جایگاه خودشان را نیز بدانند. مثلا حوزه علمیه ما باید بداند که یک نقش ستادی و فرابخشی در حوزه دارد، باید منابع انسانی حوزوی خود را تجمیع و استحصال کند و برای مشکلات ایران و جهان راه حل هایی را ارائه دهد و نشان دهد که به صورت راهبردی فکر می کند و همه این موارد را حکمت برای ما فراهم می کند. حکمت ما را از دانش های دیگر محروم نمی کند، حتی جایگاه فقه، کلام، اخلاق، دانشهای تجربی را نیز تحکم می بخشد. دلیل آنکه از درون نحله های غیر حکمی، داعش، القاعده یا هر گروه تکفیری و افراطی بیرون آمده و در آینده نیزدرخواهند آمد ، این است که آنجا حکمت ، منطق و خردگرایی حضور ندارد. مکتب اهل بیت همیشه با حکمت ملازم بوده ، چون یک امر قرآنی است، نهج البلاغه با حکمت ملازم  است  و اشاره دارد که انبیاء آمده اند که «ويثيروا لهم دفائن العقول». 
این به این معنا نیست که همه سخنان حكما درست است. حکما و فلاسفه مانند همه دانشمندان در رشته های دیگر ممکن است یا حتی حتما حرف هایی دارند که قابل نقد است، اما راه اجتهاد در حکمت باز است. ما باید مناسب با زمان خودمان اجتهاد و پالایش کنیم

 
کلمات کليدي
حجت الاسلام دکتر نجف لک زایی, گفت و گو, هفته نامه افق حوزه
 
امتیاز دهی
 
 


مطالب مرتبط

پربازدید ترین مطالب

مطالب مرتبط

پربازدید ترین مطالب
[Control]
تعداد بازديد اين صفحه: 49
Guest (PortalGuest)

پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي - دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم
مجری سایت : شرکت سیگما